تبليغاتX
قلم شکسته
انگونه که می خندید دیگر نخندید

انگونه که قبلها می گفت هیچ نگفت!

خسته بود و کمی گرفته

اما پر از حرف

نوشته بود انقدر که بی انتها می مانست شاید

نوشته بود اما پر تکرار

تکرار تمامیه خطاها

تمامیه اشتباهها

نوشته از من از تو

از روزگاری که

روزی روزگار شد

روزی بر سر ما هوار شد

نوشته بود که چگونه پر می شویم

از علف های هرزه

اما من می دانم

که کاملا کلماتش بی غرضه

شاید می خواهد باغبانی بیاورد

شاید می خواهد حرس کند

این باغ فکرهای رنگ پریده را

شاید چیزی کاشت و چیزی را نورد

در من من

دیدم

خسته بود از دود و مشروب و قرص

غذا می خورد اما با اشتها

در نهایت ضرافت

در دیسی بزرگ

می خورد به اندازه کفایت

اه که فردا جمعه است

و مادر در خانه است شبی را

تنها و خسته

پدر هم خفته در خواب نا بینایی

می بیند لیک ما را در پرده ای از روشنایی

می بیند ما را از فرا سوی ابرها

غبارها

مرا ببخش پدر

که خسته ام و ناامید

نیامدم به دیدنت در این شب سپید

ببار اسمان ببار

بشوی سنگ قبرش را

بجای من خسته افسرده خوار

 

تقدیم به پرویز و ناهید
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM