|
امیدوارم از این موضوع لذت ببرید. برای تسهیت در امر فال لینک مستقلی در گوشه راست وبلاگ طراحی کردم. به یاد مرحوم پدر بزرگوارم |
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت
|
قضيه همون قصد ثواب كردن هست و از بخت بد، كبــاب شــدن !
لینک خبر در سایت رويترز ! لینک خبر در سایت تايمز آنلاين ! . . .
از شما مي خواهم جهت گوشزد نمودن عواقب اينگونه رفتارهاي ناسالم
عکس / خبرگزاری مهر عکسهای بیشتری را در این خبر گذاری ببینید http://www.farsnews.net/imgrep.php?nn=8707260885 بر ادامه مطلب گذری بزنید ادامه مطلب + نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت
|
من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم
به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم + نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت
|
منزلی در دوردست
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت
|
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی زن و مرد و جوان و پیر همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای و با زنجیر اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر ندانستیم ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم چنین می گفت فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت چنین می گفت چندین بار صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت و ما چیزی نمی گفتیم و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ایستاده بود و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی و حتی در نگه مان نیز خاموشی و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود شبی که لعنت از مهتاب می بارید و پاهامان ورم می کرد و می خارید یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : باید رفت و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز باید رفت و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند کسی راز مرا داند که از اینرو به آنرویم بگرداند و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم و شب شط جلیلی بود پر مهتاب هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال ز شوق و شور مالامال یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود به جهد ما درودی گفت و بالا رفت خط پوشیده را از خک و گل بسترد و با خود خواند و ما بی تاب لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم و سکت ماند نگاهی کرد سوی ما و سکت ماند دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم بخوان ! او همچنان خاموش برای ما بخوان ! خیره به ما سکت نگا می کرد پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد نشاندیمش بدست ما و دست خویش لعنت کرد چه خواندی ، هان ؟ مکید آب دهانش را و گفت آرام نوشته بود همان کسی راز مرا داند که از اینرو به آرویم بگرداند نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم و شب شط علیلی بود + نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت
|
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت
|
|
|
|||||||||