تبليغاتX
http://www.epasajh.com/images/logo1.gif قلم شکسته

عکس ها در حال لود شدن میباشند...  شکیبا باشید!
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه Show Picture را بزنید.


الناز شاکردوست



رویا نونهالی



هانیه توسلی



هانیه توسلی



پانته آ بهرام

گلاب آدينه،بازيگر سينما و تئاتر



باران كوثري،بازيگر سينما



شهاب حسيني،بازيگر سينما



رويا نونهالي،بازيگر سينما



رضا كيانيان،بازيگر سينما



عليرضا خمسه،بازيگر سينما



امين تارخ،بازيگر سينما



رخشان بني اعتماد،كارگردان سينما



عکس  مریلا زارعی



مهتاب نصيرپور



بابك حميديان بهترين بازيگر نقش مكمل مرد



آزاده اسماعيلخاني دختر گوهر خيرانديش و هنرمند فقيد جمشيد اسماعيل خاني جايزه مادر را تحويل گرفت.



پوريا شكيبايي، براي گرفتن جايزه پدرش به روي صحنه رفت، پس از سلام و تشكر گفت: كاش پدرم اينجا بود، خودش جايزه را ميگرفت و من به او تبريك ميگفتم.


+ نوشته شده توسط دانیال افشار در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت |
چه عواملي رفتار اجتماعي ما ايرانيان را عقب نگه داشته است ؟
گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

مسلمان هميشه مشغول معامله با خداست و دوست دارد مطلوبترين عکس العمل را نشان دهد. در برابر کسي که در خيابان آشغال مي‌ريزد، عکس العمل ما چگونه بايد باشد؟ خودمان زباله را از روي زمين برداريم؟ از او بخواهيم که خودش آن را بردارد؟ با تکان دادن سر، نادرستي عملش را به او بفهمانيم؟ با زبان به او تذکر دهيم؟ با چه عبارتي؟

محمد مطهري فرزند استاد شهيد مطهري در يازدهمين بخش از سلسله مقالات خود درباره معضلات اجتماعي جامعه ايراني، اين بار فقر آموزش رفتار اجتماعي در کشورمان را تشريح کرده است. وي مي‌نويسد:
در دي ماه 1382 چند نفر از افرادي که در زلزله کم سابقه و مرگبار بم تسليم مرگ نشدند و پيکر مجروح اما زنده آنان با فداکاري‌هاي بسيار از بم به کرمان و از کرمان به تهران رسيد به خاطر نبود فرهنگ راه دادن به آمبولانس، در ترافيک خيابان آزادي تهران جان دادند !

عده‌اي گمان مي‌کنند که ريشه مشکلات رفتاري ما ايرانيان فقط اين است که "مي دانيم ولي عمل نمي‌کنيم"؛ مي‌دانيم آشغال ريختن در معابر يا پارتي بازي در ادارات کار نادرستي است ولي باز انجام مي‌دهيم. بله، در مواردي امر بر همين منوال است، اما موارد بسيار زيادي را مي‌توان سراغ داد که عمل نمي‌کنيم چون "نمي‌دانيم"؛ انجام نمي‌دهيم چون "آموزش نديده‌ايم".

علاقه به "کلي گويي" در کشور ما کم نيست و گاهي چنين پنداشته مي‌شود که با تکرار پشت تکرار عبارات کلي از قبيل "با هم مهربان باشيم"، "حق يکديگر را پايمال نکنيم"، "امر به معروف و نهي از منکر کنيم" و... کمک بزرگي به اصلاح جامعه شده است. روشن نساختن موارد و مصاديق کلياتي که معمولا همه مي‌دانند، يکي از عواملي است که رفتار اجتماعي ما را عقب نگهداشته است...

به زيارت ائمه عليهم السلام هم که مي‌رويم مشکل رفتاري وجود دارد. عده‌اي تصور مي‌کنند بدون لمس ضريح ولو به قيمت آزار و هل دادن ديگران زيارتشان قبول نمي‌شود. برخي ديگر هر وقت دلشان خواست در چند متري ضريح با صداي بلند تقاضاي صلوات پشت صلوات... که حتما بايد از قبلي بلندتر هم باشد! مي‌کنند و آرامش و تمرکز ديگران را بر هم مي‌زنند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت |
گفتگو با اولين دختري که در اصفهان ديپلم گرفت !
 

طبق شناسنامه، به "طلعت شاه ناصری" متولد سال ۱۲۹۸ است اما خودش حدس می زند سنش بیش از چیزی است که درشناسنامه نوشته اند. او در سال ۱۳۱۵ هم دیپلم گرفته. یکی از اولین دختران اصفهانی است که دیپلم گرفته اند. می گوید همان موقع مدیر مدرسه شان تصدیق ششم ابتدایی داشته است.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


آن ها چهار نفر بودند. سه دختر دیگر، یکی خانم "فخری سجادی" است، دیگری "خانم نظمی"، و سومی خانم "ملوک ربانی". می گوید از آن میان، فخری سجادی شهردار ناحیه ۵ اصفهان شد و ملوک ربانی مدیر مدرسه بهشت آیین؛ از مهم ترین مدرسه های دخترانه شهر اصفهان. اما خانم نظمی وقتي كه شوهر کرد، در خانه نشست.
آن روزها اصفهان دو مدرسه دخترانه داشت: "بهشت آیین" و "بانوان". مدرسه طلعت، مدرسه بانوان بود؛ یک مدرسه عمومی. طلعت خانم یادش می آید: "اما با این که مدرسه اش عمومی بود، همه کس را راه نمی دادند. یعنی همه کس توان پرداخت شهریه را نداشت. یادم است شهریه ام سالی ۱۵ قران بود؛ پولی که آن موقع "خیلی" بود."
به "کشف حجاب" سال ۱۳۱۴ که می رسد، انگارمطمئن نیست ذوقش را نشان بدهد یا تاسفش را. شب "کشف حجاب" تا صبح خوابم نبرد. ذوق این را داشتم که صبح یک کلاه و کت مخمل می‌پوشم و کفش پاشنه دار. خر بودم؛ نمی‌دانستم کفش پاشنه دار برای مدرسه نیست!" همزمان یادش می آید آن چند همکلاسی را که بعد از کشف حجاب، دیگر نتوانستند درسشان را ادامه دهند و خانه نشین شدند؛ رفیق های نیمه راه.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


درباره واکنش مردم آن روز به این که به عنوان یک دختر به مدرسه می رفت، می گوید: "خوششان نمی آمد اما فحش هم نمی دادند!" انگیزه اش ازدرس خواندن، این بوده که برود سر کار "بلافاصله بعد از گرفتن دیپلم، رفتم استخدام شدم. رشوه دادم؛ دو برابر حقوقی که باش استخدام شدم.
می ارزید!
با وجود رشوه ای که داد تا استخدام شود، می گوید خودش هیچ وقت رشوه نگرفته. جایگاه اداری اش اجازه می داد زیرمیزی های درست و حسابی ای بگیرد، اما "خدا می داند یک قران هم دزدی نکردم! بودند افرادی مثل من که زندگی شان را با پول دزدی و رشوه ساختند." رشوه را به لهجه اصفهانی اش می گوید "رُشوه !

ارتقاء برای زنان ممنوع بود !

ادامه را ادامه مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت |
گل شیفته فراهانی و دی کاپریو در فیلم Body of Lies + عکس

مجموعه دروغ ها «Body of Lies» جديدترين فيلم کارگردان کهنه کار سينماي امريکا ريدلي اسکات در حالی به پرده سينماها مي رود که نام گلشيفته فراهاني در ميان اسامي دست اندرکاران آن به چشم مي خورد.

رمان «مجموعه دروغ ها» مضموني در ارتباط با مبارزه با تروريسم دارد و داستان يک مامور سيا به نام راجر فريس است که براي پيدا کردن يک تروريست مهم از سران القاعده به نام «سليمان» به اردن مي رود. کتاب تا حدودي به نقد سياست هاي مداخله گرايانه آمريکا مي پردازد و در مجموع اثر منتقدانه يي محسوب مي شود.

در برگردان سينمايي اين رمان تغييراتي ايجاد مي شود که يکي از مهم ترين آنها اضافه شدن شخصيتي به نام «عايشه» است که در داستان اصلي با نام «آليس» وجود داشت. شخصيتي که قهرمان داستان در جريان پيدا کردن سليمان دلباخته اش مي شود.

ويليام موناهان فيلمنامه نويس اسکاربرده به خاطر فيلم معروف «مردگان» مارتين اسکورسيزي که کار بازنويسي و اقتباس از داستان اصلي را برعهده داشته، شخصيت عايشه را در قالب يک پرستار تصوير کرده که البته هنوز جزئيات کامل آن مشخص نيست.

گلشيفته فراهاني ايفاگر اين نقش است در حالي که نقش نخست فيلم را لئوناردو دي کاپريو بازي مي کند و راسل کرو هم بازيگر نقش مهم ديگري در فيلم است.
 
 
منبع:http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=50247
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت |
ساام خدمتون و ارزوی قبولی طاعات وعباداتتون در پیشگاه مقدسش.

التماس دعا دارم از همه شما اول برای پدرم که ۲ ماه توی بخش آی سی یو  توی کمه برای زندگی می جنگه.

دوم هم برای خودم که اقیانوسی از غم شدم.

به خاطره اینه که تازگیها هر کلمه از قلبم که بیرون میاد مشتق غمه.

هیج چیز جذابی نمی بینم.

خلاصه التماس دعا دارم بد جور.

در ضمن نظر اتنقاد و پیشنهاد رو فراموش نکنید البته اگر ارزشی براتون داشته باشه.

ممنونم.

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت |
بياييد براي اينكه خودمان مي خواهيم ... شراب بخوريم ... نماز بخوانيم
بياييد براي اينكه خودمان به انديشه اي رسيده ايم ... آن را بيان كنيم
بياييد قبل از هورا كشيدن فكر كنيم
بياييد قبل از نفس كشيدن شكر كنيم
و قبل از نگاه كردن عشق بورزيم
بياييد با دستانمان گل ها را ببوييم
با چشمانمان آنها را نوازش كنيم
بياييد قبل از ديدن آسمان آن را درك كنيم
با ريه هامان آسمان را نفس بكشيم و از آن لذت ببريم
بياييد وقتي به معشوقمان فكر ميكنيم .. حافظ بخوانيم
بياييد وضو بگیريم ... شراب بنوشيم .. . و بعد نماز بخوانيم
بياييد با دستانمان پرچم «پرواز كبوتر ممنوع »را پايين بياوريم
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
چه زجري ميكشد كسي كه انسان است و زندگي ميكند
لذت شهوت
 لذت ديدن
و زجر آن ‍
لذت در خفا تجربه كردن گناه 
و زجر فكر كردن به گذشته 
به ساعت هفت عصر
در كوچه نامردي... مردن ها ... كشتن ها ... ديدن ها 
ديدن ها ... شهوت ها
و زجر زندگي كه تحميل شد و لذتي كه ميتوانيم .. يا  نه
و كثافت بازي ريه هايم را مسدود كرده 
كسي به من ياد نداده ... پيامبري نگفته ...و پدري داستاني نساخته
اين شهر من است كه  درد ميكشد از غبار بد بوي ذهنم
مقصر ذهن من است
ذهن من زجر ميكشد
 ميخواهد
از لذت زندگي ... لذت ببرد
از دست دوستش گل بگيرد
من خوانواده ام را انتخاب نكره ام
من مليتم را انتخاب نكرده ام
آيا زندگي هم فيلتري به نام ...دارد ؟
پس كي ميتوانم انتخاب كنم ؟
                                  چه زجري ميكشد اين انسان ...
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
هر قصه یک ترانه
               هر ترانه خاطره ای دیگر
                                                هر عشق یک ترانه ی بیدار است............

....من شعر می نویسم
 تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من ، دریا
                                 بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
                   یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانه های من بر لب
                  در مصاف جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
                      دیروز
                             امروز
                                     تا هنوز و همیشه ...
ایا زبان متشرک این نیست ؟
                        آن زبان تازه که می گفتم ؟
                                                ایا زبان مشترک این نیست ؟

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |

من فرهاد نيستم ولي اندازه گليم خودم دل دارم ...

وقتي بهش فكر ميكنم ...

اصلا  هيچي

فقط يك كلمه «دوسش دارم»

خوب چيه چرا اين طوري نگام ميكني جرم كه نكردم...

آره يه زماني غرور بهم ميگفت اينا همه كشكه ...

خوب چي كار كنم ... دل ديگه

يه سيگار بده...

مرسي...

داشتم چي ميگفتم ...

آها ...

ديگه همينه ديگه ...اعصاب واسم نمونه

هرچي ميخام بهش فكر نكنم نميشه

حالا همچين خوشكلم نيستا! ولي نميدونم چرا...

واي خدا اصلا فكر نميكردم من اينقد ضعيف باشم

ميبيني تورو خدا ... به چه روزي افتادم ...

اونم كي!؟ ...من ...

آبجو داري وحيد ؟

دستت درد نكه ... نه بابا يه استكان بسه ...

هم كلاسيمه ... عوضي هرچي بهش توجه ميكنم ...

انگار نه انگار كه با اونم ...

ميگم نكنه دوس پسر داره ...نه ... به قيافش نميخوره

راس ميگي مگه به قيافس ...

اگه دوسم نداشته باشه چي ...

وحيد چي كار كنم ...دارم ديونه ميشم

نريز بابا بسه ...

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
قدم زنان کنار ساحل تنهایی

نگاهم به خورشید

صدایم  همنوا با موج 

و رد پایم نازک تر از صدف

در خویشتنم هزاران تنش

می اندیشم  به تو!!

و حرفهایت خوب یادم هست 

و نتیجه ؟

من  چرا اکنون پریشانم  ؟

تو به من گفتی از این عشق حذر کنم !

با تو گفتم  حذر از عشق ندانم.

سفر از پیش تو شاید  شاید بتوانم.

پس آمدم سالها دورتر از تو

به نقطه ای که تقاطع زندگی است با مرگ

به درجه ای از صفر نزدیکتر از هیچ

و مکانی انبوه از صداهای مسکوت

آنجا که تو نبودی ! اما

صدایت بود ؟

یادت بود ؟

و نگاهت.

و شاید وجودم در وجودت

گم بود ؟

و تو بودی که مرا نخواستی ؟

چرا!!

شیفتگیت دروغ بود!!

چرا!!

نگاهت بوی عشق می داد!!

چرا!!

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
دیده ام می پاید

چشمم می زاید

دیده ام راه بی چراغ

چشم اشک فراغ

همه ره تیره تار

به تو رسیدن چه فراخ

انقدر خسته شدم

همه بینم به سراب

کاش که باشد همه خواب

بر به خیزم به سرور

روح از جسم خراب

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
آه خدیا چه دارم می بینم

شب افتابی شده

مرداب  جاری  شده

صحر بارانی شده

رعد و برق جانی شده

خانه ای فانی شده

زنی از فرط غم قربانی شده

خانه از غم خالی شده

ناگهان"

دستم را می بینم

که ازخو ن بسیارجاری شده

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید من که رفتم بنشینیدو..

.هوارم بزنید

 باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

 بنوسید که: بد بودم" و جارم بزنید

 من از آیین شما سیر شدم..

 سیر شدم پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

 دست هایم چقدر خسته  بود و به دریا نرسید؟!!

 خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! آنها!!

 که به بی برگی من می خندید!

 مرد باشیدو...بیایید... و.... کنارم بزنید

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
خواب دیدم  کودکیم را

که در کوچه پس کوچه های شیطنت می دویدم

دلم از ترکیترین یک بادکنک می گرفت

کودکیم پر از مهر بود

قلبم از درد می ترسید

نگاهم از خشم دوری داشت

وغربت پرستو را می فهمیدم

و آینه را دوست چون صادق بود

خانه را دوست داشتم چون پر از صفا بود

شهر را دوست داشتم چون پر یار  بود

زمین را دوست داشتم چون پر از عشق بود

اما اکنون

قلبی مالامال از درد

و نگاهی لبریز از خشم

و متنفر از همه چیز و همه کس

و آینه را می شکنم .

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |

تنهایی ما  ثل سایه این درخت است

پایدار و لحظه ای بعد متغییر

گنگ در سکوت خورشید

کسی درخت آرزو ها را مسخره می کند

کسی پشت خیسی چشمان من بی امان رژه می رود

منتظر تماس غروبم

این را چشم در چشم خورشید می گویم

چرا باد نمی آید قاب عکس دلتنگی من خاک گرفته

زمستان شده اول نگاه بهار

رج زده دل من در بغض بی کسی

سکوت های اشنا

روزی کسی فریاد مرا خواهد شنید

کنار جریان بهت زمین

فصل به فصل

خط به خط

روح مرا خواهد خواند

آی گمشده در آخر انتظار

چرا در به دری نگاه مرا صدا نمی کنی

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
دفتر عشـــق كه بسته شـد

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزازاون كه عاشقــــت بود

بشنواين التماسرو
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
                        انعکاس زندگی

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.

بله ! خواستن تمام چيزهايي كه ما انتظارش را داريم به يك تصوير ذهني ايده آل بستگي دارد. این تصویر ذهنی شماست كه به شما شادی یا غم‌، موفقیت‌، یا شكست‌، خوشبختی و یا درد و رنج را هديه می‌دهد. تصویر ذهنی شما می‌تواند به شما كمك كند تا آنچه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید، می‌تواند به شما كمك كند تا از زندگی خود لذت ببرید، می‌تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به كار و فعالیت هایی باشد كه شما برای زمان فراغت خود انتخاب می‌كنید، مصمم بر شاد زیستن شوید، از روی خیرخواهی به ارزیابی خودتان بپردازید، بهترین و طلایی‌ترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم كنید و با توجه به واقعیت‌ها، نه خیالات واهی‌، بلكه براساس تصویر مثبت كه از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت كنید.
مراقب باشيد تا تصویر ذهنی خود را جایی گم نكنيد تا بهمراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهيد‌. مواظب خودتان و روحتان و اندیشه‌های قشنگتان باشید‌. نگذارید كه هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را روبه‌روی پنجرهٔ رو به اقبال ذهنتان بیاورد تا موفقيت و خوشبختي در زندگي را آنطور كه مي پسنديد تجربه كنيد !

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |

سرگذشتي از حضرت امير المومنين علي (ع)

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

وي فرزند ابو طالب بود. علي (ع) ده سال پيش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطي که در مکه اتفاق افتاد بنا به درخواست پيغمبر اکرم (ص) از خانه پدر به خانه پسر عموي خود يعني پيامبر منتقل گرديد و تحت سرپرستي و پرورش مستقيم آن حضرت درآمد. پس از چند سال که پيغمبر اکرم (ص) به موهبت نبوت نايل شد و براي نخستين بار در (غار حرا) وحي آسماني به وي رسيد وقتي که از غار رهسپار شهر و خانه خود شد، شرح حال را فرمود، علي (ع) به آن حضرت ايمان آورد و باز در مجلسي که پيغمبر اکرم (ص) خويشاوندان نزديک خود را جمع و به دين خود دعوت نموده فرمود نخستين کسي که از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه و وصيه و وزير من خواهد بود، تنها کسي که از جاي خود بلند شد و ايمان آورد علي (ع) بود و پيغمبر اکرم (ص) ايمان او را پذيرفت و وعده هاي خود را درباره اش امضا نمود و از اين روي علي (ع) نخستين کسي است در اسلام که ايمان آورد و نخستين کسي که هرگز غير خداي يگانه را نپرستيد.

علي (ع) پيوسته ملازم پيغمبر (ص) بود تا آن حضرت از مکه به مدينه هجرت نمود و در شب هجرت نيز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصميم داشتند آخر شب به خانه ريخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند، علي (ع) در بستر پيغمبر اکرم (ص) خوابيده و آن حضرت از خانه بيرون آمده رهسپار مدينه گرديد و پس از آن حضرت مطابق وصيتي که کرده بود، امانتهاي مردم را به صاحبانش رسانده، مادر خود و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر همراه نموده و به مدينه حرکت نمود. در مدينه نيز ملازم پيغمبر اکرم (ص) بود و آن حضرت در هيچ خلوت و جلوتي علي را کنار نزد و يگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وي تزويج نمود و در موقعي که ميان اصحاب خود عقد اخوت مي بست او را برادر خود قرار داد.

علي در همه جنگها که پيغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که آن حضرت او را در مدينه به جاي خود نشانيده بود و در هيچ جنگي پاي به عقب نگذاشت و از هيچ حريفي روي نگردانيد و در هيچ امري مخالفت پيامبر (ص) را نکرد چنانچه آن حضرت فرمود : هرگز علي از حق و حق از علي جدا نمي شود.

علي (ع) در روز رحلت پيامبر اکرم 33 سال داشت و با اينکه در همه فضايل ديني سرآمد و در ميان اصحاب پيامبر اسلام ممتاز بود به عنوان اينکه او جوان است و مردم به واسطه خون هاي که در جنگها پيشاپيش پيامبر اکرم (ص) ريخته با وي دشمنند از خلافت کنارش زدند و به اين ترتيب دست آن حضرت از شئونات عمومي به کلي قطع شد ! وي نيز در خانه ماند و به تربيت افراد پرداخت و 25 سال که زمان سه خليفه پس از رحلت پيامبر اکرم (ص) بود گذرانيده و پس از کشته شدن خليفه سوم مردم با آن حضرت بيعت نموده و به خلافت برگزيدند.

آن حضرت در خلافت خود که تقريبا 4 سال و 9 ماه طول کشيد سيرت پيامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات به ضرر برخي از سودجويان تمام مي شد و از اين رو عده اي از صحابه ايشان که پيشاپيش آنها عايشه، طلحه، زبير و معاويه بودند خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بناي شورش و آشوب گري گذاشتند. آن حضرت براي خوابانيدن فتنه، جنگي با عايشه و طلحه و زبير در نزديکي بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگي با معاويه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفين معروف است و يک سال و نيم ادامه داشت و نيز جنگي با خوارج که در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است. به اين ترتيب در ايام خلافت خود بيشتر مساعي آن حضرت صرف رفع اختلافات داخلي بود و پس از گذشت زماني کوتاه در صبح روز نونزدهم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجري در مسجد کوفه در سجاده ي نماز به دست ابن ملجم مرادي که از خوارج بود ضربتي سهمگين خورده و در شب بيست و يکم همان ماه به شهادت رسيدند. در احادیث از پیامبر اكرم نقل شده که روزي به حضرت علی فرمود، ای علی، تو به دست شقی ترین انسانها کشته خواهی شد.

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

ز خطبه هاي علي دل به لرزه مي افتد
بليغ تر ز علي كيـست جز خـداي علـي

گـــل مــــدينه و فـــرزند مـكه را كشتنـد
مـــگر چه بــود عــــدل مـــــدعاي علـي

اگــر كه حال منــاجات نيمـه شـب داري
بناله لب بگشا همـره ي دعـــاي علــي

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

كمر بستن به قتل علي (ع) توسط ابن ملجم

عبدالرحمان ابن ملجم مرادی یکی از خوارج بود که همراه با دو تن دیگر به نام های برک بن عبدالله تمیمی و عمر بن بکیر تمیمی، در مکه با هم قرار گذاشتند تا امام علی، معاویه و عمرو عاص را بکشند و به این ترتیب جامعه مسلمانان را از فتنه خلاصی بخشند.

عبدالرحمان به کوفه آمد و با دوستان خود دیدار می کرد. یک بار به دیدار گروهی از طایفه "تیم الرباب" رفت. در آنجا زنی را به نام "قطام بنت شجنه بن عدی" را دید که پدر و برادرش در نهروان کشته شده بودند. ابن ملجم وی را خواستگاری کرد. زن مهر خویش را سه هزار دینار به همراه قتل امام علی (ع) قرار داد. ابن ملجم گفت که از قضا برای همین به کوفه آمده است. وی شمشیر خویش را به زهر آلوده ساخت و در مسجد پنهان شد و در صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری، هنگامی که امام علی مشغول خواندن نماز یا نافله صبح بود، شمشیر را بر فرق آنحضرت فرود آورد و همین منجر به شهادت آن حضرت در دو روز بعد گردید.


سفارش حضرت علي (ع) در مورد ابن ملجم

مردم با ديدن اين منظره هجوم آوردند و ابن‏ملجم را گرفتند و به نزد علي(ع) بردند. علي(ع) چشمانش را گشود. با صداي ضعيف اما با يک دنيا مهرباني و لطف رو به او کرد و گفت : اي ابن ملجم، آيا به تو مهرباني نکردم؟... آيا براي تو امام بدي بودم تا مرا اين‏گونه پاداش دهي؟ ...
آنگاه رو به فرزند ماتم‏زده‏اش حسن(ع) کرد و فرمود : پسرم، با اسير خود مدارا کن و شفقت و مهرباني پيش گير... ما از اهل بيت رحمت و مغفرتيم. از آنچه خود مي‏خوري به او بخوران و از آنچه مي‏آشامي به او بنوشان. اگر من از دنيا رفتم با يک ضربه او را قصاص کن و اگر زنده ماندم خود مي‏دانم که با او چه کنم و من به عفو سزاوارترم.
 

به جز از علي که گـويد به پسر که قاتل من
چو اسير توست اکنون به اسير کن مــــدارا

شبي كه قاتل خود را گرسنه مي پنداشت
نخواست شيـر بنوشد ، ببين حيــاي علـي
 


كشتن ابن ملجم مرادي لعنت الله عليه


چون امير مؤمنان (ع) توسط ابن ملجم مضروب شد، طبق روايت‏حاكم در مستدرك، نسبت‏به او سفارش كرد و گفت : به او نيكى كنيد. اگر زنده ماندم يا مى‏بخشم يا قصاص مى‏كنم و اگر دنيا را وداع گفتم، شما خود در مجازات او شتاب كنيد كه من در پيشگاه خداى عزوجل خصم اويم.

طبرى گويد : چون على (ع) رحلت ‏يافت، حسن (ع) ابن ملجم را طلبيد. او را حاضر كردند. ابن ملجم به حسن (ع) گفت : من با خدا پيمانى نبسته‏ام جز آنكه بدان وفا كرده‏ام. من در حطيم با خدا پيمان بستم كه على و معاويه را بكشم يا خود كشته شوم. پس اگر مايل باشى مرا واگذار تا معاويه را نيز بكشم و عهد خدا بر من باد اگر او را نكشتم و زنده ماندم به نزد تو باز آيم و دستم را در دست تو بنهم. حسن (ع) به او پاسخ داد : هرگز به خدا سوگند مگر آنكه آتش را ببينى. سپس او را جلو انداخت و كشت. پس مردم جنازه او را گرفته در پوريا پيچيدند و آتش زدند.

شيخ مفيد در ارشاد گويد: ام هيثم دختر اسود نخعى درخواست كرد جنازه ابن ملجم را به او ببخشند تا وى آن را آتش بزند. پس جنازه را به او بخشيدند و او نيز آن را به آتش سوزانيد. حاكم در مستدرك به سند خود از ابو اسحاق همدانى نقل كرده است كه گفت : ديدم قاتل على ابن ابيطالب را كه در ميان نيزه‏داران به آتش سوزانده شد.
 

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت |
تو را ساختم با اون برفا ، آدم برفی
تو اون شب اومدی دنیا ، آدم برفی
شبی که عمرش از هر شب دراز تر بود
به او شب ما می گیم ، یلدا ، آدم برفی
یه جورایی من و تو عین هم هستیم
توام تنها ، منم تنها ، آدم برفی
من عاشق بودم و خواستم پناهم شی
توام عاشق بودی اما ، آدم برفی
همه انگار پی اونن که کم دارن
تو بودی عاشق گرما ، آدم برفی
منم از عشقم و اسمش واست گفتم
نوشتم با دسام زیبا ، آدم برفی
تو خندیدی و گفتی ، قلبت از یخ نیست
تو عاشق بودی عین ما ، آدم برفی تو گفتی که براش می میری و مردی
آره مردی همون فردا ، آدم برفی
دیگه یخ سمبل قلبای سنگی نیست
سفیدی داشتی و سرما ، آدم برفی
تو آفتاب و می خواستی تا دراومد اون
واسش مردی ، چه قدر زیبا ، آدم برفی
نمی ساختم تو رو ای کاش واسه بازی
تو یه پروانه ای حالا ، آدم برفی
چه آروم آب شدی ، بی سر و صدا رفتی
بدون پچ پچ و غوغا ، آدم برفی
کسی راز تو رو هرگز نمی فهمه چه قدر عاشق ، چه قدر رسوا ، آدم برفی
من اما با اجازت می نویسم که
تو روحت رفته به دریا ، آدم برفی
تو روحت هر سحر خورشید و می بینه
می بینیش از همون بالا ، آدم برفی
ببخشید که واسه بازی تو را ساختم
قرار ما شب یلدا ، آدم برفی

 

ببخشید که واسه بازی تو را ساختم قرار ما شب یلدا ، آدم برفی

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت |

 

 


سجاده گشته رنگین ...

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یـــا خاتــم النبییــن، یا خاتــم النبـییـــن

از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیـم پرور، عــالم یتیم گردیــد

دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد
نان آور یتیــمان دیـگر ز در نیامـد

غمخوار دردمندان امشب شهید گردید
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت
امـشب شرنگ بیـداد در کـام مجتبـی ریخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند
مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند

تیغ نفاق امشب بر فـرق وحدت آمد
امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید
آری بـرادر امـشب زینــب اسیـر گردید

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان
امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
امشب بنام قـرآن، قـرآن شهیـد گردید

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یـا خاتــم النـبییــن، یـا خاتــم النـبییـــن



شعر از : حمید سبزواری

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت |

akhavan.jpg

 

زنده یاد مهدی اخوان ثالث (م.امید) :

« این شعر را [ تسلی و سلام ] برای زنده یاد دکتر مصدّق گفته ام . در آن وقت ها ـ در سال 35 ـ نمی شد اسم مصدّق را ببری ؛ این بود که بالای شعر نوشتم : برای پیر محمّد احمدآبادی .

من خودم در زندان بودم که آن مرد بزرگ و بزرگوار تاریخ معاصر ما را گرفته بودند و تقریباً محکوم کرده بودند .

وقتی ما را در زندان زرهی برای هواخوری می بردند ، او[ دکتر مصدّق] را می دیدیم که در یک حصار سیمی خاص و جداگانه ای به تنهایی راه می رفت و قدم می زد؛ مثل شیری درون قفس . بعدها این شعر را برایش گفتم . »

00d76936ad.jpg

 

تسلی و سلام
( برای پیر محمّد احمدآبادی )

دیــدی دلا ، کــه یــار نـیـــامــد
گـــرد آمــد و ســوار نــیــامــد

بگداخت شمع و سوخت سراپـای
و آن صـبــح زرنـگـــار نـیــامــد

آراســتـیــم خـانــه و خـــوان را
و آن ضـیـف نـامــدار نـیــامــد

دل را و شــــوق را و تـــــوان را
غم خورد و غمگـســار نـیــامــد

آن کاخ هـا ز پـایـه فـرو ریــخت
وان کــرده هـا بـکـار نــیــامــد

سوزد دلــم بـه رنـج و شـکـیـبت
ای بـاغـبــان بــهــار نــیــامــد

بشکفت بس شـکـوفه و پـژمـرد
امـّا گـلــی بــه بــار نـیـــامــد

خوشـید چشـم چشـمـه و دیـگـر
آبــی بــه جــویــبــار نـیــامــد

ای شـیـر پـیـر بسـتـه بـه زنجیـر
کز بـنـدت ایــچ عــار نـیــامــد

سـودت حـصـار و پـیـک نـجـاتی
سـوی تـو و آن حـصار نـیـامــد

زی تـشـنــه کشـتـگـاه نجیـبـت
جــز ابـــر  زهــر بــار نــیــامــد

یـکــّی از آن قـوافـل پـــر بــا-
- ران گـهـــر نـثــــار نـیـــامــد

ای نـــــادر نــــــوادر ایــــــّام
کت فــرّ و بـخـت یـار نـیــامــد

دیری گذشت و چـون تـو دلـیـری
در صـــفّ  کــــارزار  نـیـــامــد

افسـوس کـان سفـایــن حـــرّی
زی ســـاحـــل قــرار نــیــامــد

وان رنـج بـی حسـاب تــو، درداک
چـون هـیـچ در شمـار نــیــامــد

وز سـفـلـه یـاوران تـو در جـنــگ
کــاری بــجــز فـــرار نــیــامــد


من دانم و دلت، کـه غمان چـند
آمــد ، ور آشــکـــار نـیــامــد

چندانکـه غـم بـه جان تـو بـارید
بـاران بــه کــوهـسار نـیــامــد

16.gif

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت |
اشعاری از استاد مهدی اخوان ثالث تقدیم به دوست داران او و ادبیات ایران زمین.

مهدي اخوان ثالث (م.اميد )در سال 1307 شمسي در توس خراسان ديده به جهان گشود و در سال 1327 به تهران آمد. مدتي معلمي كرد ،چندي با مطبوعات همكاري داشت ،در پاره اي كارهاي سينمايي-كه با سخن سر و كار دارد-فعال بود،چندي در برنامه هاي ادبي راديو ،مشغول فعاليت بود و با بنياد فرهنگ ايران نيز همكاري داشت.

اخوان در باب خود چنين گويد :شكسته دل مردي خسته و هراسان، يكي از مردم توس خراسان ناشادي ملول از هست ونيست، سوم برادران سوشيانت ،مهدي اخوان ثالث بيمناك نوميدي به (م.اميد) مشهور،چاووشي خوان قوافل حسرت وخشم و نفرين و نفرت، راوي قصه هاي از ياد رفته و آرزوهاي برباد رفته ...)

اخوان در جواني با شعر كلاسيك -قصيده و غزل -كار شاعري خود را آغاز مي كند، هر چند به دنبال نوعي تازگي و نويني است، در برخورد با نيما و شعر او بر خوردي تند و خشمگينانه دارد، اما وقتي اندكي بيشتر با شيوه و زبان و بيان وي آشنا مي شود، نه تنها دست از چنگ و ستيز بر مي دارد بلكه از شاخص ترين معرفان سبك نيمايي مي شود، چنان كه (بد عت ها و بدايع نيما يوشيج )و (عطا و لقاي نيما يوشيج)را در عالي ترين شيوه نقد و بررسي و معرفي سبك و زبان و بيان نيما مي نگارد. در آغاز كار شعري به سال 1330 (ارغوان )را انتشار مي دهدكه مجموعه شعرهاي قدمايي اوست. با انتشار اين       مجموعه توانمنديها و زبان و بيان محكم و با صلابت خراساني وي رخ مي نمايد ،مجموعه شعر (زمستان) وي به سال 1335 منتشر مي شود و (آخر شاهنامه )1338 و (از اين اوستا )1334 اينجاست كه ديگر اخوان خود را به عنوان شاعري نوپرداز نوجو،صاحب سبك، با زبان و بياني مستحكم و با صلابت و در يك كلام به عنوان يك پيش كسوت در شعر نو حماسي و اجتماعي نشان مي دهد، به ويژه در موخره كتاب (از اين اوستا)ما نيفست خود را در باب شعر و شاعري نيز ارائه مي كند، در همين كتاب مي‌خوانيم گاهي انديشيده ام كه من اين راي و نظر را مي پسندم كه بگويم (شعر محصول بي تابي آدم است در لحظاتي كه شعور نبوت بر او پرتو انداخته ،حاصل بي تابي در لحظاتي كه آدم در هاله اي از شعور نبوت قرار گرفته است ....)

اخوان محرك خود را در سرودن شعر، زندگي مي داند. مي گويد حرك اصلي و فرعي و همه چيز براي من (زندگي )است .... من البته خالي از توجه به جامعه بد بخت و بيمارمان هرگز نبوده ام و نمي‌توانم  باشم ......)

اخوان در باب اينكه چرا و چگونه شعر مي گويد، پاسخ مي دهد :(چرا را درست  نمي دانم. شايد من هم گاهي اين بي تابي را داشته ام و داشته باشم، براي من شعر گفتن به منزله ي پاسخ دادن به يك نياز دروني است، به مشابه‌ي آزمايشي است خصوصي و شخصي كه بدانم و ببينم كه زنده هستم يا نه اما چگونه ؟بدين گونه كه گويا قلم بر مي دارم و كاغذ و الخ…..و بعد گاهي مي بينم كه نه، هنوز خوشبختانه زنده ام .....)

اخوان قالب هاي شعر فارسي را هميشه زنده و جاندار مي داند، معتقد است كه شاعر، به معني شاعر، مي‌تواند سخن خود را، درد خود را، در قالبي مناسب بريزد و اين را شعر، خود به خود پيدا مي كند، يعني شعر و الهام كه آمد قالبش را مي يابد، حالا فقط شاعر رسالت ثبت اين سرريز احساسات را دارد، چه قالب نيمايي باشد يا كهن و يا.....

اخوان وجود وزن و قافيه را نيز از لوازم شعر و شاعري مي داند، او كلام بي وزن را شعر نمي داند و وزن را موهبتي مي داند كه البته بر خيال انگيزي تاثير دارد، اگر پيشقر اول شعر امروز قافيه را (زنگ مطلب)مي دانست و شعر بي قافيه را (آدم بي استخوان )مي ديد، اين پيرو از پيشقراول به راستي پيش افتاده، نوعي پيرايه، مرزبندي و ابزار تعادل و توازن و تناسب مي داند، البته اين دو را نيازمند گسترش مي‌داند. زبان اخوان زباني است خاص خود او و مابه الامتياز وي از ديگر پيروان سبك نيمايي، خود در توجيه اين شيوه بيان مي كند :(ذوق و پسند من چنين است. چنانها گفته ام كه پسنديده ام، نه آنطور ها كه مرسوم و متداول است و عموم مي گويند و مي پسندند. (همه گويند ولي گفتن سعدي دگر است) بسيارند كساني كه معمولي و مطابق مرسوم رايج سخن  مي گويند ولي من نمي پسندم، اگر معاني و احوال را گه گاه بپسندم الفاظ و اقوال را نمي‌پسندم ......

جواب دوم :من چون اصولا حالت شعر و تغني را غير از احوال عادي و معمولي زندگي روزمره مي دانم غير از بقه ي احوال (خوروخواب و خشم و شهوت )لحظه ي شاعري و الهام و سرايش را غير از لحظات معمولي و بي حاصل عمر مي دانم.

جواب سوم :به دليل عقل و نقل و قديم ونديم و غيره ... جامعه الرسم به اندازه و هنجار اندام و قامت بريده و دوخته مي شود به اين نكته ي ظريف توجه كنيم (جامعه به اندازه هنجار اندام و قامت بريده و دوخته مي شود )كه حرف اصلي است در شعر، شعر اگر از الهام و (آن كه ميان جان من تلقين شعرم مي‌كني )نشاط مي گيرد، پس آنكه تلقين مي كند، جامه اش را هم به همراهش مي برد و مي دوزد، اگر من بنشينم و جامه اي ببرم و بدوزم و زيور و زينتش كنم و.... حالا دنبال آدمش بگردم، اين چه نوع الهام و تلقين است اين كه مي شود تصنع، تكليف و اگر چيزي بيايد و بخواهد كه سرريز شود و من به عنوان واسطه به عنوان ناي، به عنوان كوه، كوهي كه صدادر آن مي پيچد، به عنوان چنگ كه بر آن زخمه مي‌خورد و.... جلويش را بگيرم و بگويم بگذار بروم ظرفش را بياورم و بگذارم  چون سيلي راه بيفتد و پخش شود، گاه فرو رود، گاه ويران كندوگاه هرز رود، اين هم كه نمي شود، پس شايد اين بر داشت ما از سخن اخوان درست باشد كه ظرف مظروفش را شكل مي دهد، مظروف با ظرفش تناسب كامل ايجاد مي كند و اگر غير از اين باشد، هنر نيست، شعر نيست، اباطيل به هم بافيده است و اگر غير از اين باشد   بي شك :(هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست/ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست )

 

(شيوه ي اخوان در شعر شيوه اي روايي است، روح روايتگري در سراسر شعر وي سايه گسترده شعرش را مانند هر شاعر قصه گوي ديگر به سوي توصيف مي كشاند، اين توصيف گاه با تصوير همراه است و به اوج و كمال هنري مي رسد )

 

به تعبيري ديگر :(بهترين خصيصه ي كار اخوان ،توصيف هاي قدرتمند اوست. اگر چه در اين وصف هنوز كوشش براي سقط ادوات تشبيه به چشم نمي خورد، اما سادگي كلام -كه ربطي به تعقيد كلمات ندارد -تشبيه زيبا و قدرت بيان اخوان وصف هاي او را ممتاز و مشخص مي سازد.)

 

اما او اسير اين نقل و روايت هم نيست پس پشت شعرش را بايد ديد و فكرش را آنجا بايد خواند، نكند صورت شعر فريبمان دهد و او را شاعري توصيفگر و صحنه پر داز بدانيم كه به دكور شعرش خيلي اهميت مي دهد، شعر اخوان از شروع شاعري تا پايان عمر همواره در تغير و تكامل بوده است، نوعي شدن است نه بودن، پوياست و متحرك و تكامل جو، در يك حال و هواي ثابت ولايتغير نيست از خود او بشنويد (....به طور كلي مي توان گفت اين از اوصاف و علائم بزرگي و بزر گواران است كه غالبا-نمي گويم هميشه -چون آن آدمي موصوف هميشه در يك حال و هوا نيست ....)

در ادامه در باب من خصوصي و من گسترده در شعر بحث بسيار مستوفا و جالبي دارد با مثال آوردن از (من)منوچهري و (من)ميرزا حبيب خراساني ،به بحث من گسترده، عمومي، انساني و والا مي رسد مي‌گويد :(شاعران بزرگ و بزرگواران شعر، از من ديگر، برتر، والاتر، من عمومي، نوعي، بشري، فوق بشري سخن مي گويد، نه از من شخصي و خصوصي .... اينها چنان كه گفتيم جزءخصلت و سرشت بزرگان است طبيعي و جبلي ايشان است، نه در عهد و تصنع ايشان و البته كلام طبيعي و شعري كه واقعا زاده ي شور و تغني و سرايش باشد از و جناتش پيداست و به خوبي و آشكارا از كلام مصنوع و ساختگي متمايز است.

عالم خلق شعر ي و زايش و سرايش هنري عالمي است براي هر كس خاص و مجزا كه بايد به گام خود بپيمايد و به كام خود بچشد، هر لحظه و هر دم جوشش و رويش ديگردر كار است، كاملا متفاوت با لحظات و احوال گذشته ....نه اين كه نبايد كسي مثلا از من شخصي و خصوصي خود دم بزند يا في المثل اخوانيه نگويند و فلان دوست را به بزم عشرت خود نخواند، مطلب اين است كه ببينيم و دريابيم كه چه فرق است بين اين (من حافظ)كه مي گويد:

 

من از جان بنده ي سلطان اويسم                 اگر چه يادش از چاكر نباشدو اين (من)همو كه مي گويد :

من آن نگين سليمان به هيچ نستانم             كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشدببينيم كه چه فرقي است بين من و منم فلان شعر و فلان شاعر و آن ديگر و ديگري .... آدم اگر آدم باشد سرشت و طبيعت او چنان مي ران دو مي رساندش كه من شخصي او عروج و ارتقا يابد برتر و بالاتر، چنان كه بر مرز مشترك احوال و دريافتها و عواطف آدميان دست يابد و پيوسته در آن حدود و حواشي بخرامد حتي دم از (اناالحق)زند...

به تعبير اخوان اين (اناالحق )منصوري است نه (اناالحق)فرعوني واين از نظر او مطلوب است و نه مردود و مطعون خود مي گويد :(گفتيم كه فرق است، فرقي فارق بين (انانيت فرعون )و(انانيت منصور)بايد به قله خيامي رسيد و خيامي سخن گفت، وقتي منصور شدي مي تواني نه تنها (من)بگويي بلكه حق داري كوس اناالحق بزني ...برهان محقق گفته است (فرعون اناربكم گفت لعنه الله شد، منصور اناالحق گفت رحمتا الله شد)

سپس در تكميل سخن خود كلام ملكوتي مولانا جلال الدين را مي آورد كه :

گفت فرعوني اناالحق گشت پست                گفت منصوري اناالحق و برست

آن انا را لعنه الله در عقب                           وين انا را رحمه الله اي عجب !.....

آن منم بي وقت گفتن لعنت است                وين منم در وقت گفتن رحمت استآن انا منصور رحمت شد يقين                      وين انا فرعون لعنت شد ببين........

 

اما جو حاكم در عصر اخوان ،نه تنها او بلكه بسياري را به ياس و دلگرمي و انزوا سوق مي دهد و اين نيز البته با تفاوتهايي در شعر اخوان جلوه اي دارد و جايگاهي خود گويد:(اين چنين بود و بودوبود و من رهسپار وادي مقدس بودم، رهنمود چشمه هاي روشن زندگي بودم، بد يا خوب كار ندارم پيشامدهايي كرد آن چشمه هاي روشن و مقدس را كور كردند شهيد كردند چنان كه گفته ام :(خشكيد و كوير لوت شد در يامان و نوحه خواندم كه نعش اين شهيد عزيز ...روي دست ما مانده است ..)

از اواخر (زمستان)بگير تا همين روزهاي جاري در اين ايام كمتر خنده بر لبم آمد و چون چندي بدين منوال گذشت و از هيچ سويي خبري نيامد هيچ معجزه اي به وقوع نپيوست.

حماسه سراي غمهاي خود و ما آثاري ديگر نيز آفريد، از جمله (در حياط كوچك پائيز در زندان)، (بهترين اميد)، (عاشقانه ها و كبود)، (درخت و جنگل پيرو پسرش ....)و بحث و تحقيق در باب (نقيضه و نقيضه سازان ) و ترجمه ي(ادب الرفيع)در عروض، و(دوزخ اماسرد) و (اينكه بهار ديگر) و (زندگي مي‌گويد:اما بايد زيست، بايد زيست )                 

(اكثر شعراي هم عصر اخوان و شعراي دوره ي بعدي شعر نوي نيمايي از كارهاي گوناگون او متاثر شدند و زماني  تب زبان اخوان اكثر شاعران اين ملك را مي سوزاند. اما به زودي آشكار شد كه بيشتر شاعران مزبور مقلداني بيش نيستند و هيچ نتوانسته اند كه در زمينه كار او بيشتر از او روند. تنها شاعران معدودي را مي توان يافت كه حقيقت جست و جوي او را درك كرده باشند. در اين مورد دو وجه كار اخوان در خور تعمق است : نخست آن قسمت از كارهاي اوست كه داراي زبان راحت و ساده اي است. اين وجه از زبان اخوان كمتر مورد توجه قرار گرفته و او خود نيز به گسترش آن همت نكرده است. دوم زبان پيچيده و دشوار اوست كه بيشتر مورد توجه بوده است )

غروب زندگي پر فراز و نشيب اين قلندر فرزانه و رند جانانه در شهريور 1369 فرارسيده و به خواست خودش در خاك پاي فردوسي توسي -نه چندان سزاوار و در خور و نه آنجا كه او مي خواست - به خاك سپرده شد.

(زمستان)

..........سلامت را نمي خواهد پاسخ گفت

هوادلگير، در ها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان

نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين

درختان اسكلت هاي بلور آجين

زمين دلمرده  ،سقف آسمان كوتاه

غبار آلود مهر و ماه

زمستان است......

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است

بيا، ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان هر كجا آيا همين  رنگ است .......

(زمستان)

لحظه‌ي ديدار

لحظه‌ي ديدار نزديك است

باز من ديوانه هستم

باز مي لرزد دلم، دستم

باز گويي در هواي ديگري هستم

هاي !مپريشي صفاي زلفكم را باد

هاي !مخراشي به غفلت گونه ام را تيغ

لحظه‌ي ديدار نزديك است

(مردم ! اي مردم)

مردم ! اي مردم

من هميشه يادم است اين، يادتان باشد

نيم شبها و سحرها، اين خروس پير

مي خروشد، با خراش سينه مي خواند

گوش ها گر با خروس و هوش با فريادتان باشد

مردم ! اي مردم

من هميشه يادم است اين، يادتان باشد

(دوزخ اماسرد)

 

پیشینه و رویدادها

·        اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.

·        در سال 1333 و 29 چندین بار به اتهامات سیاسی زندانی شد.

·        در سال 1336 پس از آزادی از زندان در رادیو،ومدتی در تلوزیون خوزستان منتقل شد.

·        در سال 1353 به تهران منتقل شد.و در رادیو تلوزیون ملی شروع به کار کرد

·        در سال 1356 به تدریس شعر سامانی و معاصر در دانشگاه تهران پرداخت.

·        در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد.[نیاز به ذکر منبع]

·        در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت.

 

 

آثار                      

دفـترهاي شعـر:

ارغـنون - انتـشارات تـهـران 1330

زمستان - انتـشارات زمان 1335

آخر شاهـنامه - زمان 1338

از اين اوستا - انتـشارات مرواريد 1344

منظومه شکار - مرواريد 1345

پـائـيـز در زندان - مرواريد 1348

عاشـقانه ها و کـبود - جوانه 1348

بـهـترين اميد، برگـزيده اشعـار و مقالات - روزن 1348

برگـزيده اشعـار - جـيـبی 1349

در حـياط کوچک پائـيـز در زندان - توس 1355

دوزخ، اما سرد - توکا 1357

زندگـی می گويد اما باز بايد زيست - توکا 1357

تـرا ای کـهـن بوم بر دوست دارم - مرواريد 1368

گـزينه اشعـار - مرواريد 1368

 

 

 

 

مرگ

 

 

چند ماه پس از بازگشت از خانه فرهنگ آلمان در سال 1369در شهریور ماه جان سپرد. وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM