تبليغاتX
http://www.epasajh.com/images/logo1.gif قلم شکسته

حق با تو بود
می بايست می خوابيدم
اما چيزی خوابم را آشفته كرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس های سياه وزوز و پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر می كنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آيد ؟

كاش تنها نبودی
آن وقت كه می تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي دانی ؟

انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقی مرا می برد
انگار روی شيب برف ها با اسكی می روم و
مرا ببخش

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شيون می آيد
گوش كن
می دانم كه هيچ كس نمی تواند عشق را بنويسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعريف كنم

گوش كن
يكی بود يكی نبود
زنی بود كه به جای آبياری گلهای بنفشه

به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جای پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو

در سايه بوته های نيشكر نشسته بود و كتاب می خواند
صدای شيون در اوج است
می شنوی

برای بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟

تاريخ يا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاريخ می سوزد
برای نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش كه در رَف ها شكسته اند
گوش كن
به جای عشق و جستجوی جوهر نيلی می شود چيزهای ديگری نوشت
حق با تو بود
می بايست می خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
می دانی ؟

از افسانه های قديم چيزهايی در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش

پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم كه بی نهايت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزی مبهم
كه انعكاس لرزانی از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزديك می شوند
يادم می آيد
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را يك دسته می كردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
ديگر حتی فرصت دروغ هم برايم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش ميدادم كه در آن دلی می خواند
من تو را
او را
كسی را دوست می دارم

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت |
بي تو
نه بوی ِ خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم

چرا صدايم كردي

چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سی سال بيهوده ، در انتظار تو ماندم و نيامدی

نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت

و عصر

عصر واليوم بود

و فلسفه بود

و ساندويچ دل وجگر

حسین پناهی

 

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت |

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا جای پای خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين

اين روشنای خاطر آشوب در افق های تاريك دوردست

نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين

مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟

ای راز
ای رمز

ای همه روزهای عمر ِ مرا اولين و آخرين...

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت |
ashk tu cheshame
boghz tu galum

nemidunam boghzamo pak konam

ya blure ashkamo beshkanam

man vase hameye madarayaye donya gerye mikonam

man khodam nistam emshab
parvaze mashkukiyam ke az lahzeham

gham cheke mikone

age nemitarsidam az khodam

ragamo mizadam
 ta ham ashkam
 ham khunam
 ham junam
az tanam birun biyad

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت |
مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که

تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو

گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي آره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي آره بعد شروع

مي کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم .. تو چشماتو بستي ..

نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..

نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد.. نمي بيني که دستم

مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم آآآآخ که چشماتو باز نکني

و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه.. دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم

ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.. قشنگه مسير

حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي.. مي بيني که سرد شدم.. محکم تر بغلم ميکني که

گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي

دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني

سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم

خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي

بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود آرومه آروم... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم

چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا... بعدش تو همون جوري

وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟

دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟


http://leblos.blogfa.com

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت |
دوستت دارم ساده
مثل نوشته هایم چگونه عشق را برایت ترجمه کنم؟
من که دنیای کوچکم را به تو بخشیدم
تا در تو گم شوم
دل نوشته های ساده ام
کجا میتواند از اتش درونم حکایت کند؟
دلم برایت تنگ شده بیشتر از همیشه
کاش این شب هجران را پایانی بود
کاش پایانی بود...

حسن

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت |
جمعه يعنى يك غزل دلواپسى


جمعه يعنى گريه هاى بى كسى


جمعه يعنى روح سبز انتظار


جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار


بى قرار بى قراريهاى آب


جمعه يعنى انتظار آفتاب


جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست


جمعه خود ندبه گر ديدار اوست


جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند


از غم او بيدها مجنون شوند


جمعه يعنى يك كوير بى قرار


از عطش سرخ و دلش در انتظار


انتظار قطره اى باران عشق


تا فرو شويد غم هجران عشق


جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل


هق هق بارانى چنگ غزل


زخمه اى از جنس غم بر تار دل


تا فرو شويد غم هجران دل


جمعه يعنى روح سبز انتظار


جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار


بى قرار بى قراريهاى آب


جمعه يعنى انتظار آفتاب


لحظه لحظه بوى ظهور مى آيد


عطر ناب گل حضور مى آيد


سبز مردى از قبيله عشق


ساده و سبز و صبور مى آيد


سلام.خوبید؟

 

تنها

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت |
چه جمعه ها كه يك به يك، غروب شد نيامدی چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدی خليل آتشين سخن! تبر به دوش بت شكن! خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدی براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم ، نه! ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدی تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نيامدی.


sara
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM