تبليغاتX
قلم شکسته
چه زجري ميكشد كسي كه انسان است و زندگي ميكند
لذت شهوت
 لذت ديدن
و زجر آن ‍
لذت در خفا تجربه كردن گناه 
و زجر فكر كردن به گذشته 
به ساعت هفت عصر
در كوچه نامردي... مردن ها ... كشتن ها ... ديدن ها 
ديدن ها ... شهوت ها
و زجر زندگي كه تحميل شد و لذتي كه ميتوانيم .. يا  نه
و كثافت بازي ريه هايم را مسدود كرده 
كسي به من ياد نداده ... پيامبري نگفته ...و پدري داستاني نساخته
اين شهر من است كه  درد ميكشد از غبار بد بوي ذهنم
مقصر ذهن من است
ذهن من زجر ميكشد
 ميخواهد
از لذت زندگي ... لذت ببرد
از دست دوستش گل بگيرد
من خوانواده ام را انتخاب نكره ام
من مليتم را انتخاب نكرده ام
آيا زندگي هم فيلتري به نام ...دارد ؟
پس كي ميتوانم انتخاب كنم ؟
                                  چه زجري ميكشد اين انسان ...
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت |
پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد!

 نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)

 مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد.

 حالا یک قلم و کاغذ آماده کنید...آماده اید؟ پس شروع کنید...

 1- اول از هر چيز اعداد 1 تا ۸ را بصورت ستوني  (عمودی) بر روي كاغذ بنويسيد.

  ۲- حال در جلوي رديف ۱ و رديف ۵ نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.

 4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي ۲، ۳ و ۴ بنويسيد .

 5- در رديفهاي ۶، ۷، ۸ و ۹ نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)

 و حالا کلید رمز گشایی این بازی:

 1-  شخصي كه نامش در رديف ۱ قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد.

 ۲-شخصي كه نامش در رديف ۵ قيد شده كسي است كه شما فقط دوستش داريد و نه بیشتر!!!(نه مانند شخص شماره ۱ )

۳- شخص شماره ۲ كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد و برای او احترام خاصی قائل هستید!

 ۴- شخص شماره ۳ كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.

 ۵- شخصي كه نامش در رديف ۴ قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!

 ۶- آهنگ قيد شده در رديف ۶ با شخص شماره ۱ تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!

 ۷- آهنگ شماره ۷ آهنگي براي شخص شماره ۵ است!

 ۸- آهنگ شماره ۸ آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند و مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!

 واقعا شگفت آوره!! نه؟! ولي بنظر مي ياد كه درست باشه! جواب های من که کاملا درست بودند!

اگر دوست داشتین می تونین جواب های خودتونو هم بنویسین.

  این هم جواب های من:

۱-....

۲-امین(پسر دایی خوبم)

۳-مرضیه(دوست عزیزم)

۴-مامان گلم

۵-ای بابا!

۶-تو خودت نمره ی بیستی!  

۷-گریه کن  گریه قشنگه... گریه سهم دل تنگه...!!!!!!  (سیاوش قمیشی)

۸-کسی آقای عالم نیست برابر با همند مردم....    (سیاوش قمیشی)   

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت |
خداوند گاو را آفرید و فرمود:وظیفه ی تو این است که در گرما و سرما برای دیگران کار کنی و ۶۵ سال عمر می کنی. گاو گفت:خداوندا برای این زندگی ۶۵ سال زیاد است ۳۵ سال از عمر من کم کن!!!! و خداوند قبول کرد.

سپس میمون را آفرید وفرمود:وظیفه ی تو شکلک درآوردن و خنداندن سایر موجودات است و ۳۰ سال عمر می کنی.میمون گفت:خدایا برای این زندگی نیز ۳۰ سال زیاد است از عمر من هم کم کن!!! و خداوند ۱۵ سال از عمر میمون کاست.

این بار سگ را آفرید و فرمود:وظیفه ی تو هم محافظت از منازل صاحبانت است و باید یک جا بنشینی و به هر موجود مشکوکی پارس کنی و ۲۰ سال عمر می کنی. سگ نالید و گفت:خدای من این زندگی نیز سخت است و من هم ۲۰ سال عمر نمی خواهم!!!! خداوند از عمر او نیز ۱۰ سال کم کرد.

و نوبت به انسان رسید...خداوند پس از آفرینش او فرمود :تو برای خوردن,نوشیدن,خوابیدن و خوش گذراندن آفریده شده ای و ۲۵ سال عمر می کنی.انسان گفت:خدایا برای این زندگی ۲۵ سال کم است آنچه از عمر گاو و میمون و سگ گرفتی به من بده و پروردگار پذیرفت.

ناگهان صدای اعتراض سایر موجودات برخواست که چرا ما نمی توانیم سهمی از عمر گاو و میمون و سگ داشته باشیم و همه ی آنها به انسان بخشیده شد؟؟؟

خداوند جواب داد:نگران نباشید!!!!انسان فقط همان ۲۵ سال از عمر خود را دوست خواهد داشت زیرا ۳۵ سال از عمرش را مانند گاو کار می کند تا خرج خانواده ی خود را تامین کند و ۱۵ سال بعد مانند میمون شکلک در می آورد تا نوه های خود را سرگرم کند و ۱۰ سال آخر عمر خود را نیز مانند سگ یک جا می نشیند و به اطرافیانش پارس کرده و پاچه همه را می گیرد!!!!! 

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت |

احساس می کنم ازش دور شدم!  تو دوران بچگی دوست های صمیمی بودیم. من خیلی دوسش داشتم. می دونم اونم خیلی منو دوس داشت حتی بیشتر از خودم....  یه کم از من بزرگتر بود   از من بیشتر می دونست  ولی انگار زیاد فرقی با من نداشت   خیلی خوب و مهربون بود... بهترین دوستی بود که داشتم  خیلی دوسش داشتم

   کم کم بزرگ شدیم هر دومون با هم.   خیلی چیزا فرق کرد  یعنی من فرق کردم .. اون بی تغییر موند  همون جوری که قبلا بود  پاک و صادق... روشن روشن... همون طور بی ریا و دوست داشتنی... مهربون و بزرگوار  اما من انگار...؟

 فاصلمون کم کم زیاد شد  من احساس می کردم  زیاد به وجودش نیازی ندارم... زهی خیال باطل

     دیگه زیاد برام مهم نبود که مثل قدیما دائم باهاش حرف بزنم  حتی یواش یواش یادم رفت خیلی دوسش داشتم  یادم رفت بهترین دوستی بود که داشتم  یادم رفت تنها کسیه که می تونه همیشه و همه جا بهم کمک کنه  تنها کسی که خیلی دوسم داره  حتی بیشتر از خودم... می دونم دوست خوبی نبودم  می دونم اون جوری نبودم که اون می خواست  می دونم خیلی در حقش بد کردم  ولی اون موند  اون تنهام نذاشت   گفتم که خیلی دوسم داشت حتی بیشتر از خودم... در کنارم موند و مواظبم بود

 یواش یواش احساس می کردم دارم کم میارم تو زندگی   همش بد بیاری   انگار طلسم شده بود همه کارا   احساس می کردم اگه دست به طلا بزنم سنگ می شه   هر چی زحمت می کشیدم بی نتیجه می موند   خودمم نمی دونستم چرا   یه کم فکر کردم.. رفتم سراغش.. بهش گفتم همش تقصیر اونه   گفتم اون نمی ذاره موفق بشم   گفتم اون نمی خواد که کارم به نتیجه برسه   گفتم هر چی سنگ جلو پامه کار اونه   می دونم که تو دلش گفته منو خیلی دوست داره حتی بیشتر از خودم

نمی دونم چه طوری متوجه کارام شدم  یادم نمیاد کی فهمیدم که چقدر اشتباه کردم  فقط اینو می دونم که الان خیلی بهش احتیاج دارم ...

 خدایا ! می دونم که هنوز خیلی دوسم داری حتی بیشتر ازخودم...                                         کمکم کن بهت احتیاج دارم... 

 خدایا ! می دونم که هنوز خیلی دوسم داری حتی بیشتر از خودم ... کمکم کن بهت احتیاج دارم ...

خدایا! می دونم که هنوز خیلی دوسم داری حتی بیشتر از خودم... کمکم کن بهت احتیاج دارم....

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت |
بياييد براي اينكه خودمان مي خواهيم ... شراب بخوريم ... نماز بخوانيم
بياييد براي اينكه خودمان به انديشه اي رسيده ايم ... آن را بيان كنيم
بياييد قبل از هورا كشيدن فكر كنيم
بياييد قبل از نفس كشيدن شكر كنيم
و قبل از نگاه كردن عشق بورزيم
بياييد با دستانمان گل ها را ببوييم
با چشمانمان آنها را نوازش كنيم
بياييد قبل از ديدن آسمان آن را درك كنيم
با ريه هامان آسمان را نفس بكشيم و از آن لذت ببريم
بياييد وقتي به معشوقمان فكر ميكنيم .. حافظ بخوانيم
بياييد وضو بگیريم ... شراب بنوشيم .. . و بعد نماز بخوانيم
بياييد با دستانمان پرچم «پرواز كبوتر ممنوع »را پايين بياوريم
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت |

من فرهاد نيستم ولي اندازه گليم خودم دل دارم ...

وقتي بهش فكر ميكنم ...

اصلا  هيچي

فقط يك كلمه «دوسش دارم»

خوب چيه چرا اين طوري نگام ميكني جرم كه نكردم...

آره يه زماني غرور بهم ميگفت اينا همه كشكه ...

خوب چي كار كنم ... دل ديگه

يه سيگار بده...

مرسي...

داشتم چي ميگفتم ...

آها ...

ديگه همينه ديگه ...اعصاب واسم نمونه

هرچي ميخام بهش فكر نكنم نميشه

حالا همچين خوشكلم نيستا! ولي نميدونم چرا...

واي خدا اصلا فكر نميكردم من اينقد ضعيف باشم

ميبيني تورو خدا ... به چه روزي افتادم ...

اونم كي!؟ ...من ...

آبجو داري وحيد ؟

دستت درد نكه ... نه بابا يه استكان بسه ...

هم كلاسيمه ... عوضي هرچي بهش توجه ميكنم ...

انگار نه انگار كه با اونم ...

ميگم نكنه دوس پسر داره ...نه ... به قيافش نميخوره

راس ميگي مگه به قيافس ...

اگه دوسم نداشته باشه چي ...

وحيد چي كار كنم ...دارم ديونه ميشم

نريز بابا بسه ...

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM