تبليغاتX
قلم شکسته

خواب دیدم  کودکیم را

که در کوچه پس کوچه های شیطنت می دویدم

دلم از ترکیترین یک بادکنک می گرفت

کودکیم پر از مهر بود

قلبم از درد می ترسید

نگاهم از خشم دوری داشت

وغربت پرستو را می فهمیدم

و آینه را دوست چون صادق بود

خانه را دوست داشتم چون پر از صفا بود

شهر را دوست داشتم چون پر یار  بود

زمین را دوست داشتم چون پر از عشق بود

اما اکنون

قلبی مالامال از درد

و نگاهی لبریز از خشم

و متنفر از همه چیز و همه کس

و آینه را می شکنم .

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت |

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک مست نشی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

 

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت |

یارم دردم نمی دونه

آسونه میون این همه بونه

ببین مردن چه آسونه

نه آرامش تو افکارم

نه که حالا خوشی دارم

جدایی سرنوشتم بود

دیگه طاقت نمی یارم

حالا تو نازنین یارم

صبور و سنگ غمخوارم

چرا با من تو دل بستی

منی که ذلیل و خوارم

 

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت |

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید من که رفتم بنشینیدو..

.هوارم بزنید

 باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

 بنوسید که: بد بودم" و جارم بزنید

 من از آیین شما سیر شدم..

 سیر شدم پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

 دست هایم چقدر خسته  بود و به دریا نرسید؟!!

 خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! آنها!!

 که به بی برگی من می خندید!

 مرد باشیدو...بیایید... و.... کنارم بزنید

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت |

قدم زنان کنار ساحل تنهایی

نگاهم به خورشید

صدایم  همنوا با موج 

و رد پایم نازک تر از صدف

در خویشتنم هزاران تنش

می اندیشم  به تو!!

و حرفهایت خوب یادم هست 

و نتیجه ؟

من  چرا اکنون پریشانم  ؟

تو به من گفتی از این عشق حذر کنم !

با تو گفتم  حذر از عشق ندانم.

سفر از پیش تو شاید  شاید بتوانم.

پس آمدم سالها دورتر از تو

به نقطه ای که تقاطع زندگی است با مرگ

به درجه ای از صفر نزدیکتر از هیچ

و مکانی انبوه از صداهای مسکوت

آنجا که تو نبودی ! اما

صدایت بود ؟

یادت بود ؟

و نگاهت.

و شاید وجودم در وجودت

گم بود ؟

و تو بودی که مرا نخواستی ؟

چرا!!

شیفتگیت دروغ بود!!

چرا!!

نگاهت بوی عشق می داد!!

چرا!!

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت |

آه خدیا چه دارم می بینم

شب افتابی شده

مرداب  جاری  شده

صحر بارانی شده

رعد و برق جانی شده

خانه ای فانی شده

زنی از فرط غم قربانی شده

خانه از غم خالی شده

ناگهان"

دستم را می بینم

که ازخو ن بسیارجاری شده

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت |
دیده ام می پاید

چشمم می زاید

دیده ام راه بی چراغ

چشم اشک فراغ

همه ره تیره تار

به تو رسیدن چه فراخ

انقدر خسته شدم

همه بینم به سراب

کاش که باشد همه خواب

بر به خیزم به سرور

روح از جسم خراب

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM