دخترها بی وفائن
یادته یه روز غمگین بهار که دل اسمون گرفته بود.
اومدی با ناز توی شهر کوچیک قلب من.یادته؟
اون وقتا من هنوز بچه بودم.معنی عشقو نمی دونستم.
ولی وقتی تو رو از دور دیدم.یکدفعه قلبم ریخت.
نگاه هامون توی هم زنجیر شد.تو به من خندیدی.
وقتی به خود اومدم.تو کوچه تنها بودم:
بعد از اون از صبح تا شب.تو کوچه وایسادم که شاید تو از خونه بیای بیرون.
روزها رفت و گذشت.کم کم با همدیگه اشنا شدیم.
چه روزای خوبی بود یاد اون روزها به خیر.همه چیز زیبا بود.
وقتی تو کلاس دبیرمون می یومد درس رو می داد.
مرغ اندیشه من از تویه کلاس پر می گرفت می یومد توی کوچه.می یومد پهلوی تو.
یکدفعه که به خودم می اومدم.خودم رو توی کلاس می دیدم
دبیرمون می یومد بالای سرم.زیر لب اروم می گفتش پسرم.
به چه چیز فکر می کنی؟سرمو روی کتاب می انداختم.
و می گفتم:دیشبو تا صبح اقا بیدار بودیم.
خودتون خوب می دونید که دیگه امتحانا نزدیکه.ما باید کتابها رو دوره کنیم.
خنده معنی داری روی لبش گل می کرد.درس رو نیمه کار گذاشت و گفت:
می دونم فرزندم!نمی خواد دیگه به من دروغ بگی!
ما هم اخه یه روزی مثل شما جوون بودیم.می دونم الان چی احساس می کنی؟
اه سردی می کشیدو حرفاشو دنبال می کرد:
می دونم فرزندم.به خدا حیف شماست عاشق بشین
عشق چیز خوبی نیست!عاشقا فردای خوبی ندارند.
منم اون وقتا که هم سن شماها بودم به یکی دل بستم!
من و اون همدیگه رو دوست داشتیم.
اون همیشه می گفت.که به من وفا داره.
ولی وقتی که منو خوب اسیر عشقش دید.منو تنها رها کرد.
بعد اون دنیا برام زندون شد.همه کاخ امید و ارزوم ویرون شد.
دیگه هیچ وقت دل من شاد نشد.دیگه هیچ وقت گل خنده رو لبام باز نشد.
شماها باید دیگه گول نخورید:دخترا معنی عشقو نمی فهمن به خدا!
همشون بی وفائن.همشون عاشق پول و طلائن.
سعی کنید عاشق نشید.قطره اشکی روی چشماش نشست.
اون وقت چشماش رو بست و رفت توی فکر.زیر لب اروم گفتم:نه اقا این جوری نیست.
اگه همه دختر ها بی وفائن.یار من وفا داره.اخه اون دوستم داره.
روزها رفتند و گذشت.یادمه عصر یه روز جمعه:
صدای همهمه ای رو شنیدم.اومدم بیرون ببینم چی شده؟
می دونی من چی دیدم؟تورو دیدم که لباس عروس سفید به تن داری!
روی سرت تور سپیدی کشیدی.چشمامون باز توی هم زنجیر شد.
تو چشمامون پر اشک شور شد.توی اون اشکها تورو گم کردم.
چهره دبیرمون رو دیدم که با طعنه گفت:حالا دیدی پسرم؟!
دیدی گفتم دخترا معنی عشقو نمی دونن به خدا!حالا باور کردی؟
دیدی حالا همشون بی وفائن.اشکها از روی گونه ام سر خوردن.
همه ریختن رو زمین.دوباره تو رو دیدم تو چشمات گل غم نشست.
زیر لب زمزمه کردم اروم:
((دخترا معنی عشقو نمی فهمن به خدا!همشون بی وفائن بی وفا))
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت
|