تبليغاتX
http://www.epasajh.com/images/logo1.gif قلم شکسته
تو به من خندیدی 

 و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

 باغبان از پی من تاد دوید

سیب را دست تو دید

 غضب آلود به من کرد نگاه,

سیب از دست تو دندان زده افتاد به خاک

 و تو رفتی و هنوز سالها هست که آرام آرام,

خش خش گام تو تکرار کنان,

میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا,

خانه کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت |
افراد منطقی خودشان را با دنيا تطبيق می‌دهند. افراد غير منطقی سعی می‌کنند دنيا را با خودشان تطبيق دهند. پيشرفت بستگی به افراد غيرمنطقی دارد " . جرج برنارد شاو .

تمام حقايق سه مرحله را پشت سرگذاشته‌اند: اول، مورد تمسخر واقع شده‌اند. دوم، به شدت با آنها مخالفت شده است. سوم، به عنوان يک چيز بديهی پذيرفته شده‌اند " . آرتور شوينهاور

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت |
ديروز... باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...کجاي ذلتش زيباست؟
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت |
اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ." ايتاليايي ها ميگن:"عشق يعني ترس از دست دادن ايراني ها ميگن :"عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود. با ايرانيا وافقم
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت |
گريه كردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه

 اگه دستم و بگيري از غرورت كم نميشه

 ساكت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري

 پيش حرفاي دل من حرف عشق و كم مياري

لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من

 كاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت |
وحشت از عشق كه نه، ترس ما فاصله هاست وحشت از قصه كه نه، ترس ما خاتمه هاست ترس بيهوده نداريم صحبت از خاطره هاست صحبت از كشتن نا خواسته ي عاطفه هاست كوله باريست پر از هيچ كه بر شانه ي ماست گله از دست كسي نيست مقصر دل ديوونه ي ماست.
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت |
اينگونه زندگي کنيم: ساده اما زيبا، مصمم امابي خيال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدي، سبز اما بي ريا، عاشق اما عاقل
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت |
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک

، چرا باید به دور تو بگردم؟

 ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی

، برو با دل بیا تا من بگردم

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت |
اگه ميخواي بري برو......از تو دوباره ميگذرم.........نگاه به گريه هام نكن........من از تو بي وفا ترم........هميشه بي گناه توي.......هميشه تغصير منه....نگاه بي وفاي تو......هميشه تعنه ميزنه......اين دفعه هم مي بخشمت.......اما گذشته آخره........ميگذرم از گناه تو....ولي خدا نميگذره....خدا ازت نميگذره....جونيمودادي به باد....گريه ي تلخمو ببين.....خاطرمون رفته زياد....ساده نبود گذشتنت....براي اين شكسته دل....كاري نكن كه بعد از اين.....بمونه يادت توي دل....
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت |
تا كي ميخواي ردم كني....پيشه همه بدم كني....ميخواي كه از عشق خودت.....رسواي عالمم كني.....حالم خرابو داغونه....بي مهريات فراونه....اگه منو نخواي ديگه....نفس برام نميمونه....گريه هامو نميبيني.....غصه هامو نميدوني....فرياد قلب زخميمو از تو چشام نميخوني....فرقي برات نميكنه....كه من بمونم يا که  برم.....حتي دلت نميسوزه كه پيشه چشای تو بميرم.....انقده دل شكسته ام....از اين زمونه خسته ام....تو از پيشم رفتي و من هنوز به پات نشسته ام.....
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت |

یارم دردم نمی دونه

آسونه میون این همه بونه

ببین مردن چه آسونه

نه آرامش تو افکارم

نه که حالا خوشی دارم

جدایی سرنوشتم بود

دیگه طاقت نمی یارم

حالا تو نازنین یارم

صبور و سنگ غمخوارم

چرا با من تو دل بستی

منی که ذلیل و خوارم

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت |

صدای سوز فریاد شقایق ها

نوای گریه زنبق های عشق

همه با هم به گوش عشق می پیچد

و او را می کشد حیران به دیدار دل بشکسته آنها

شباهنگام وقتی لاله ها خوابند

شقایق ها و زنبق ها همه در فکر فرجامند

همانجا یکی عزلت گزیده و از چشمانش مداوم اشک حسرت فرو می ریزد به دامانش

که این است اری پایان آمالش

به تنهایی خو بگیرد

یا در حسرت

بمیرد

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت |

راز دل را با همان حس غریبش به تو گفتم

هرچه در آن بود رفتم و بعد هم   شستم

گفته بودم خواهم آمد یک بار با دسته گلی

بعد ار آن نه شنیدن, من هم عشق را کشتم

می دانی تو که از چه می گویم من ,هذیان نیست

وقتی تو رفتی من در آن حال مردم

کاش ساعت ها باز بر می گشت به عقب

کاش میشد بار دیگر باشی در مشتم

اما همگی می دانیم آنچه بگذشت,گذشت

و دگر برنشود خاطر تاریخ را برگشتن

عاشقی, خل بودن,دوست داشتن تو را

اما تو در طرف دیگر من مشغول من کشتن

این خیابان دل است که فقط یک طرفه است

و در آخر بن بستی ته آن پر دشمن

من در چهار بهار عمرم حتی ذره ای

نشناختم تو  را که  دوست می داشتمت

بازی تقدیر است

که دگر عاشق نشوم,

و تو را در گور فراموشی می کاشتمت.

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM