راز دل را با همان حس غریبش به تو گفتم
هرچه در آن بود رفتم و بعد هم شستم
گفته بودم خواهم آمد یک بار با دسته گلی
بعد ار آن نه شنیدن, من هم عشق را کشتم
می دانی تو که از چه می گویم من ,هذیان نیست
وقتی تو رفتی من در آن حال مردم
کاش ساعت ها باز بر می گشت به عقب
کاش میشد بار دیگر باشی در مشتم
اما همگی می دانیم آنچه بگذشت,گذشت
و دگر برنشود خاطر تاریخ را برگشتن
عاشقی, خل بودن,دوست داشتن تو را
اما تو در طرف دیگر من مشغول من کشتن
این خیابان دل است که فقط یک طرفه است
و در آخر بن بستی ته آن پر دشمن
من در چهار بهار عمرم حتی ذره ای
نشناختم تو را که دوست می داشتمت
بازی تقدیر است
که دگر عاشق نشوم,
و تو را در گور فراموشی می کاشتمت.
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت
|