تبليغاتX
قلم شکسته
Powered By
BLOGFA.COM
<
ایران

روی ایران کلیک کنید.

عکسهای قشنگی رو می تونید ببینید.

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اينگونه زندگی می‌كرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد."
"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت |
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت |
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت |
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت |
با همه بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پريشانی ام

طاقت فرسودگی ام هيچ نيست

در پی ويران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نيستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دريا شدم

تا تو بگيری و بميرانی ام

خوب ترين حادثه می دانمت

خوب ترين حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دير زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه يک صحبت طولانی ام

ها... به کجا می کشی ام خوب من؟

ها... نکشانی به پشيمانی ام
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت |

حق با تو بود
می بايست می خوابيدم
اما چيزی خوابم را آشفته كرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس های سياه وزوز و پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر می كنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آيد ؟

كاش تنها نبودی
آن وقت كه می تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي دانی ؟

انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقی مرا می برد
انگار روی شيب برف ها با اسكی می روم و
مرا ببخش

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شيون می آيد
گوش كن
می دانم كه هيچ كس نمی تواند عشق را بنويسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعريف كنم

گوش كن
يكی بود يكی نبود
زنی بود كه به جای آبياری گلهای بنفشه

به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جای پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو

در سايه بوته های نيشكر نشسته بود و كتاب می خواند
صدای شيون در اوج است
می شنوی

برای بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟

تاريخ يا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاريخ می سوزد
برای نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش كه در رَف ها شكسته اند
گوش كن
به جای عشق و جستجوی جوهر نيلی می شود چيزهای ديگری نوشت
حق با تو بود
می بايست می خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
می دانی ؟

از افسانه های قديم چيزهايی در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش

پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم كه بی نهايت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزی مبهم
كه انعكاس لرزانی از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزديك می شوند
يادم می آيد
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را يك دسته می كردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
ديگر حتی فرصت دروغ هم برايم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش ميدادم كه در آن دلی می خواند
من تو را
او را
كسی را دوست می دارم

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت |
بي تو
نه بوی ِ خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم

چرا صدايم كردي

چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سی سال بيهوده ، در انتظار تو ماندم و نيامدی

نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت

و عصر

عصر واليوم بود

و فلسفه بود

و ساندويچ دل وجگر

حسین پناهی

 

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت |

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا جای پای خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين

اين روشنای خاطر آشوب در افق های تاريك دوردست

نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين

مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟

ای راز
ای رمز

ای همه روزهای عمر ِ مرا اولين و آخرين...

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت |
ashk tu cheshame
boghz tu galum

nemidunam boghzamo pak konam

ya blure ashkamo beshkanam

man vase hameye madarayaye donya gerye mikonam

man khodam nistam emshab
parvaze mashkukiyam ke az lahzeham

gham cheke mikone

age nemitarsidam az khodam

ragamo mizadam
 ta ham ashkam
 ham khunam
 ham junam
az tanam birun biyad

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت |
مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که

تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو

گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي آره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي آره بعد شروع

مي کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم .. تو چشماتو بستي ..

نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..

نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد.. نمي بيني که دستم

مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم آآآآخ که چشماتو باز نکني

و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه.. دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم

ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.. قشنگه مسير

حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي.. مي بيني که سرد شدم.. محکم تر بغلم ميکني که

گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي

دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني

سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم

خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي

بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود آرومه آروم... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم

چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا... بعدش تو همون جوري

وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟

دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟


http://leblos.blogfa.com

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت |
دوستت دارم ساده
مثل نوشته هایم چگونه عشق را برایت ترجمه کنم؟
من که دنیای کوچکم را به تو بخشیدم
تا در تو گم شوم
دل نوشته های ساده ام
کجا میتواند از اتش درونم حکایت کند؟
دلم برایت تنگ شده بیشتر از همیشه
کاش این شب هجران را پایانی بود
کاش پایانی بود...

حسن

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت |
جمعه يعنى يك غزل دلواپسى


جمعه يعنى گريه هاى بى كسى


جمعه يعنى روح سبز انتظار


جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار


بى قرار بى قراريهاى آب


جمعه يعنى انتظار آفتاب


جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست


جمعه خود ندبه گر ديدار اوست


جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند


از غم او بيدها مجنون شوند


جمعه يعنى يك كوير بى قرار


از عطش سرخ و دلش در انتظار


انتظار قطره اى باران عشق


تا فرو شويد غم هجران عشق


جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل


هق هق بارانى چنگ غزل


زخمه اى از جنس غم بر تار دل


تا فرو شويد غم هجران دل


جمعه يعنى روح سبز انتظار


جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار


بى قرار بى قراريهاى آب


جمعه يعنى انتظار آفتاب


لحظه لحظه بوى ظهور مى آيد


عطر ناب گل حضور مى آيد


سبز مردى از قبيله عشق


ساده و سبز و صبور مى آيد


سلام.خوبید؟

 

تنها

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت |
چه جمعه ها كه يك به يك، غروب شد نيامدی چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدی خليل آتشين سخن! تبر به دوش بت شكن! خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدی براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم ، نه! ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدی تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نيامدی.


sara
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت |

 

این هم عکس هنر پیشه محبوب من.

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت |

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دل آزاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

-------------------------------

به زمین می زنی و می شکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی آتش جاویدی را ....

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت |

بساط عیش مرا رو براه می کردی



و خود بی آنکه بدانی گناه می کردی



من اهل عشق نبودم به آن تصور عام



تو در محاسبه ات اشتباه می کردی



تو حرف می زدی و من سکوت می کردم



من آب می شدم و تو نگاه می کردی



تو خود بی آنکه بدانی از آن فضای نجیب



دل مرا و خودت را سیاه می کردی



و در ضیافت اندوه شام آن شب شوم



مرا که هیچ خودت را تباه می کردی



خلاصه دوست من با تمام خوبیهات



قبول کن که کمی اشتباه می کردی

 

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت |
گلی از شاخه اگر می چینیم

برگ برگش نکنیم

و به بادش ندهیم



لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

و شبی چند از آن را

هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم



شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید ...



(سهرابــــــ )
+ نوشته شده توسط دانیال افشار در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت |
سالها همدم هم ....

شاد از شادي يكديگر و زار از غم هم ...

ناگهان .. صبح يك روز زمستاني سرد ...

ترك من كردي و گفتي كه تو دركم نكني ...

آخرين حرف من اين بود به هنگام وداع ...

مي روي گرچه به يك باره ولي ...

... سايه مرحمت از عاشق خود كم نكني . . .

دركم اين بود همه عمر كه تركم نكني ...


سارا

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت |
خوب هنوزو دیروز من خسته از غرورم
دریای دردم اما چه ساکت و صبورم
تو خسته بودی از من,من از گلایه سرشار
وقتیکه میشکستم گفتی خدانگهدار


عسل

+ نوشته شده توسط دانیال افشار در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت |
ساعت

ثبت نام در وبلاگ

شما مي توانيد با وارد كردن ايميل خود در اين قسمت از به روز شدن اين وبلاگ با خبر شويد .





جستجو

شما مي توانيد با وارد كردن عبارت مورد نظر آن را در اين وبلاگ جستجو كنيد .

  


جستجو